نظيري نيشابوري:هستي ما از خم غدير تو مست قسم به جان تو اي عشق اي تمامي هست كه هست هستي ما از خم غدير تو مست در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست كه آفتاب بود آفتاب بر سر دست فراز منبر يوم الغدير اين رمز است كه سر ز جيب محمد،علي برآورده حديث لحمك لحمي بيان اين معناست كه بر لسان مبارك پيمبر آورده دكتر يحيي حدادي ابيانه:به يمن فيض ولايت ستاره سحر از صبح انتظار دميد غدير از نفس رحمت بهار چكيد گرفت دست قدر،رايت شفق بر دوش زمين به حكم قضا آب زندگي نوشيد بر آسمان سعادت ز مشرق هستي سپيده داد نويد تولد خورشيد به باغ،بلبل شوريده رفت بر منبر چو از نسيم صبا بوي عشق يار شنيد ز خويش رفته،نواخوان عشق بود و سرود به بانك زير و بم،اسرار خطبه توحيد فتاد غلغله در باغ و شورشي انگيخت كه خيل غنچه شكفت و به روي او خنديد هوا ز عطر گلاب محمدي مشحون زمين به عترت و آل رسول بست اميد رسول،سدرهنشين شد،علي به صدر نشست پي تكامل دينش خداي كعبه گزيد گرفت پرچم اسلام را علي در دست از اين گزيده زمين و زمان به خود باليد به يمن فيض ولايت شراب خم الست به عشق آل علي از غدير خم جوشيد محمود شاهرخي:جوشش غدير در رگ زمان به كام دهر چشاندي ميي ز خم غدير كه شور و جوشش آن در رگ زمان جاري است ز چشمهسار ولاي تو اي خلاصه لطف به جويبار زمان فيض جاودان جاري است محمد علي صفري(زرافشان):صحراي غدير زيارتگه دلها آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت ره را به شب از چهار طرف بست محمد صحراي غدير است زيارتگه دلها از شوق علي داد دل از دست محمد تا جلوه حق را به تماشا بنشينند بگرفت علي را به سر دست محمد يحيي:كوثري از مي غدير خم ساقي اي قدت طوبي،اي لبت كوثر كوثري ميم امروز،از غدير خم آور آور از غدير خم،خم خمم مي كوثر من منم بده ساغر،خم خمم بده صهبا باده در غديرم ده،از غدير خم،خم خم همچون زاهدان شهر،در غدير خم شو گم مي ز خم وصلم ده،تا كف آورم بر لب خم دل كنم دجله،دجله را كنم دريا محمد تقي بهار:باده تولا،شراب روحاني اي نگار روحاني،خيز و پرده بالا زن در سرادق لاهوت،كوس«لا»و«الا»زن در ترانه معني،دم ز سر مولا زن وانگه از غدير خم،باده تولا زن تا ز خود شوي بيرون،زين شراب روحاني در خم غدير امروز،بادهاي بجوش آمد كز صفاي او روشن،جان باده نوش آمد و ان مبشر رحمت،باز در خروش آمد كان صنم كه از عشاق،برده عقل و هوش آمد با هيولي توحيد در لباس انساني اوست كز خم لاهوت،نشأه صفا دارد در خريطه تجريد،گوهر وفا دارد در جبين جان پاك،نور كبريا دارد در تجلي ادراك جلوه خدا دارد در رخش بود روشن،رازهاي رحماني حالي اردبيلي:خم جنت صبح سعادت دميد،عيد ولايت رسيد فيض ازل يار شد،نوبت دولت رسيد از كرمش بر گدا،داد همي جان فزا گفت بخور زين هلا،كز خم جنت رسيد احمد عزيزي:جوشش غدير از غيرت غدير خم از غيرت بجوش است ببين قرآن ناطق را خموش است خم غدير از كف اين مي ترست زانكه علي ساقي اين كوثر است مكرم اصفهاني:غدير حقه الماس انديشه مكن زانكه كند وسوسه خناس در باب علي يعصمك الله من الناس بايد بشناسانيش امروز به نشناس بازار خزف بشكني از حقه الماس حق را كني آنگونه كه حق گفت مدلل يوسفعلي مير شكاك:آفتاب روي زهرا در غدير ماه صد آئينه دارد نيمه شبها در غدير روزها ميگسترد خورشيد،خود را بر غدير پيش چشم آسمان،پيشاني باز علي آفتاب روي زهرا در پس معجز غدير طائي شميراني:ماه سايه آفتاب سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب تا نديدم بر فراز دست احمد بو تراب آري آري ماه بر خورشيد گردد سايبان مصطفي گر آفتاب آيد،علي گر ماهتاب حكيم ناصر خسرو:مگريز از عهد روز غدير بياويزد آن كس به غدر خداي كه بگريزد از عهد روز غدير چه گوئي به محشر اگر پرسدت از آن عهد محكم شبر يا شبير حاج غلامرضا سازگار:غدير نقش ولاي علي به سينه ما غدير عيد همه عمر با علي بودن غدير آينهدار علي ولي الله ست غدير حاصل تبليغ انبيا همه عمر غدير نقش ولاي علي به سينه ماست غدير يك سند زنده،يك حقيقت محض غدير از دل تنگ رسول عقده گشاست غدير صفحه تاريخ وال من والاه غدير آيه توبيخ عاد من عاد است هنوز لاله«اكملت دينكم»رويد هنوز طوطي«اتممت نعمتي»گوياست هنوز خواجه لولاك را نداست بلند كه هر كه را كه پيمبر منم،علي مولاست بگو كه خصم شود منكر غدير،چه باك كه آفتاب،به هر سو نظر كني پيداست چو عمر صاعقه كوتاه باد دورانش خلافتي كه دوامش به كشتن زهراست
قطعات ادبي: اسماعيل نوري علاء:غدير،معياري كه بدنيا آمد آري...خم! شربدار ولايت غدير حادثات و ميان منزل افشاي رازهاست. بنگريدش كه بر اوج دست و بازو در چنگ چنگالي از نور ايستاده است ـبه ابرها نزديكتر تا به ما و نگاه نميكند نه در چشمان مشتاق نه در ديدگان دريده از حسد. به اين ترانه گوش كنيد كه در هفت آسمان ميطپد: «هر كه مرا مولاي خويش بداند اينكه فرا چنگ من ايستاده مولاي اوست». آري ،امروز همه چيز كامل است معياري بدنيا آمده كه در سايهاش نيك و بد از هم مشخصند. در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست در غدير،يك تاريخ تبلور پيدا كرد. و بدينسان،آن دشت كه ديروز گمنامش، كندي و سستي قافلهها را ميزدود، امروز، طلوع آفتاب ولايت را بستر شد. آن بركه آب،ميانه كويري برهوت، كه رنج و خستگي مسافران را به جان ميخريد، امروز، چشمه جوشان و هميشه جاري پهنه آرمانهاي والا گشت. بدينسان بود كه پيامبر(درود خدا بر او و خاندانش) ندا در داد: آنها كه بيولايت علي(سلام خدا بر او)رفتهاند، باز گردند و در كناره غدير،«آينه بلند اي آسمان كوير» با حماسهساز نهضت اسلام،روح مطهر زمان، بيعتي دوباره كنند، و در طبيعت حقيقت،تنفسي روحنواز و مستيزا... و اينگونه بود كه به يكباره، ـاز كالبد بيجان يك دشت پر سكوت غوغاي اجابت و پذيرش برخاست.و هياهوي سر در گم انساني، ـدر بازتاب مرزهاي روشني و جاودانگي جوششي مداوم يافت، بيراههها،نهاده شد، و حجت در جانشان بياميخت. راستي را، مگر خورشيد در غروبش، ماه را به نور افشاني،نميگمارد؟ و مگر دريا، ابر را، از خود و براي خود،غنا نميبخشد؟ در اين زلال،بايد جان را به شستشو نشست و از اين دريا،بايد گوهرهاي ناب به دست آورد. در غدير كه به چه ميانديشد؟ در غدير گويا محمد صلي الله عليه و آله ميانديشد: بدون علي عليه السلام چگونه خواهد رفت؟ و علي عليه السلام ميانديشد: بدون محمد صلي الله عليه و آله چگونه خواهد رفت؟ و علي عليه السلام ميانديشد: بدون محمد صلي الله عليه و آله چگونه خواهد ماند؟ و مردم بين همين رفتن و ماندن است كه به ابهامي شگفت گرفتار آمدهاند: اين همان محمد صلي الله عليه و آله است كه ميماند،اگر با علي بيعت ميكرديم، و اين حتي علي عليه السلام است كه ميرود،اگر بيعت را شكستيم!! توده مردم به چگونگي بيعت ميانديشند و سران توطئه به شكستن بيعت...!! چهارده قرن با غدير ص 177 محمد باقر انصاري
دیدگاه شما